کد موزیک

... مسافرت تابستانی - آتیلا شیطون بلا امید مامان و بابا
X
تبلیغات
رایتل

آتیلا شیطون بلا امید مامان و بابا

مرور خاطرات ما...

... مسافرت تابستانی

 

 

 

در خونه رو که بستم دلم هرٌی ریخت پایین.حالا توخونه تنها هستم و آتیلا هم توی مهد کودکه.ولی حتی نمیتونم یک قدم بردارم.به خودم میگم چیه؟مگه همین رو نمیخواستی؟که آتیلارو بذاری مهد؟حالاکه مونده. دیگه چته؟ 

ولی خودم میدونم که ... 

میرم سراغ لباسشویی و دکمه رو فشار میدم.(مامان اجازه میدی من بزنم؟)صدای آتیلا توگوشمه. 

میرم تو اتاق خواب.چشمم میخوره به لیوان آب آتیلا.(مامان آب اَفتَم گلومم«رفت تو گلویم») از اتاق میام بیرون. 

میرم ظرف های نشسته سحر رو بشورم.باز یادم میاد ( مامان بریم پارک چرخ و فَلَنگ « چرخ و فلک » سوارشیم.)  

 

                           بقیه متن در ادامه مطلب

دستامو آب میکشم.لباسامو میپوشم.سوییچ رو بر میدارم و میخوام از خونه برم بیرون... ولی کجا.به خودم میگم: 

_ دو ماه زحمت کشیدی.اقلا برای وقتت ارزش قایل شو.دو ماه از صبح تا ظهر توی مهد کودک نشستی.حالا که سه روزه آتیلا عادت کرده خودت چه مرگته؟ 

به خودم جواب میدم :  

_ آخه عذاب وجدان دارم. 

_ چرا؟ 

_من که خودم تو خونه هستم.برای چی گذاشتمش مهد؟ 

_ میدونی که داری چرت میگی. 

_ مینونم. میدونم .آتیلا خیلی به من وابسته هست.حالا وابستگیش کم میشه. ولی....  

_ ولی بی ولی..

میدونید چیه؟من اصلا فکرشم نمیکردم که آتیلا اینقدر به من وابسته باشه.همیشه با افتخار میگفتم: آتیلا خیلی زود شروع کرد به مستقل شدن.خودش از 1 سالگی غذا خورد.توی پارک خودش از پس خودش بر میاد و نیازی نداره که من پا به پاش بدوم.توی خونه خیلی راحت باخودش بازی میکنه و ... 

ولی وقتی مهد رفتن شروع شد من و آتیلا اون یکی رو مون رو نشون دادیم.یعنی وابستگی دونفره برای جدا نشدن از هم.هیچکس فکرشوهم نمیکرد که ما اینقدر به هم وابسته باشیم.  

در هر صورت آتیلا بعد از 2 ماه بالاخره پذیرفت که مامان اگه بره بازم برمیگرده.پس مامان هم باید سعی کنه بپذیره که مهد رفتن به صلاح خود آتیلاست.برای خود مامان هم خوبه.اون خودی که با دوسال تنهایی بچه داری کردن کم کم داشت فراموش میشد.. 

چیکار دارم میکنم؟ 

سلام.من میخواستم خاطرات مسافرت 1 ماه پیش !!! رو بنویسم.ولی ناخودآگاه حرفای دلم رو نوشتم. 

نماز و روزه هاتون قبول.انشاا... خدا به همه مون این توفیق رو بده که تا آخر ماه تواین ضیافت مهمونش باشیم. 

فکر کنم دلیل یک ماه تاخیرم براتون روشن شده باشه.قراربود بعد از مسافرت از اونجا براتون بنویسم .ولی این مهد رفتن تمام اوقات فراقتم رو پر کرده بود. ولی خدارو شکر.آتیلا بدون گریه توی مهد میمونه و هر روز هم مشتاق تر از روز قبل هست. 

ماهم مسافرت خوبی داشتیم.آب و هوای فوق العاده.غذاهای خوشمزه.دیدار پدر و مادر و خلاصه خیلی چیرهای دیگه.تنها بدیش این بود که آتیلا از من جدا نمیشد.چون هنوز حال و هوای مهد و رفتن من تو کلٌش بود.فکر میکرد اگه بره تو اتاق من میرم.اگه بره بیرون من میرم.اگه من برم تمشک بچینم و اون پیش مامانم بمونه من دیگه بر نمیگردم.به خاطر همین من توی این مسافرت یک کم اذیت شدم.باباجونمون هم که تبریز بود و من کمکی نداشتم.ولی روی هم رفته بهمون خوش گذشت. 

                              اینم چند تا عکس از سفرمون   

 

 

  

 

  

  

  

  

  

  

 

 

زود زود با عکسهای تولد پرهام توی مهد برمیگردم.خداحافظ