کد موزیک

دو سالگی ... - آتیلا شیطون بلا امید مامان و بابا
X
تبلیغات
رایتل

آتیلا شیطون بلا امید مامان و بابا

مرور خاطرات ما...

سلام .مادرایی که بچه دو ساله دارن یا داشتن میدونن که دوساله ها عجب موجودات جالبی هستن.از معمولی ترین کارهای یک بچه دوساله میشه به این موارد  اشاره کرد: خوردن نصف تیوپ خمیردندان بچه گانه!. مالیدن کرم دست و صورت مامان به رختخواب !. ریختن لباسهای مجلسی مامان و کتابای امانتیش توی وان پر از آب حمام !. ریختن روغن مایع.. ببخشید همش نصف قوطی روغن مایع کف ... درسته کف آشپزخونه !!! و ... .تو این مواقع شما چکار میکنید؟ قطعا شماهم مانند من از این ابتکار عملها خندتون میگیره .آره منم به همه این کارها خندیدم حتی وقتی دیروز صبح که باباجون سر کار بود (چون الان ساعت ۱:۴۵ دقیقه نیمه شبه پس الان فرداست) آتیلا رفت توی دستشویی و در یک چشم بهم زدن درو رو خودش قفل کرد اولش خندم گرفت و فکر کردم که : (( کاری نداره که. الان درش میارم .)) ولی وقتی با در ور رفتم ور رفتم و همه دل و قلوشو در آوردم و آتیلا شروع به گریه کرد فهمیدم که ای دل غافل..دیدی بچم اون تو گیر کرد و دیگه جو حاکم برخونه جو وحشت شد که با جییییییییغای آتیلا رهبری میشد که با پیشنهاد خانم همسایه زنگ زدم ۱۱۸ و تلفن نزدیک ترین قفل سازو گرفتم و اون بنده خدا هم که از صدای من پی به وخامت اوضاع برده بود در کمتر از ۵ دقیقه خودشو رسوند ( آخه ما قزوین زندگی میکنیم و اینجا مسافت ها کوتاهه)و در یک چشم بهم زدن سوراخ کلید رو گشاد کردو با کلید در همسایه درو باز کرد و من آتیلارو که دیگه اشکاش خشک شده بود و فقط جیغ میزد رو از پشت پرده اشک شوق دیدم و ... چه حس خوبی بود که پسر سالم و باهوش و بازیگوشمو دوباره بغل کردم .بوسیدمش و بوئیدمش و دوباره همون لبخند نیم ساعت پیش رو لبام ظاهر شد و با خودم گفتم : (( این که کاری نداشت .من چرا این قدر هول شده بودم!!!!!!!!!!! )) حالا.. الانم آتیلا تقریبا یک ساعتی تو بغلم وول خورد و هی گفت : مامان بلم (یعنی بغلم ) و وقتی که خوب احساس امنیت کرد خوابش برد. نتیجه اخلاقی این یادداشت این بود که اول : وقتی بچتون دیگه دوساله شد کلیداتون رو از رو درا بر دارید.دوم : اگه بر نداشتید مانند من اینقدر هول نکنید. سوم : به آقای کلیدساز هر چقدر انعام بدید کم دادید.. نه نه نه .همون بهتر که کلیدارو بر دارید تا برای چنین کاری چشم پر اشکتون به آقای کلیدساز نخوره!. خوب .این یادداشتم بر خلاف میل من ! نصیحت نامه شد ولی قول میدم تو یادداشتهای بعدی از آتیلا بنویسم که اصلا این وبلاگ مال اونه. چون دوست دارم دوستای مجازی پسرم زودتر باهاش آشنا بشن. پس تا اون روز دوصد بدرود .  

 

و بالاخره...آتیلانامه

 

   

                           

                      این آتیلای منه      

 

 یه روزی یه مامانی یه پسری به دنیا آوردکه... 

نه بذار از اولش بگم:

تو یک روز قشنگ بهاری یعنی بهتر بگم هفتمین روز فروردین 1387 ساعت 9 صبح یه پسر کوچولویی به جمع نی نی ها اضافه شد که اسمش چی بود..آتیلا

مامانش که بچه داری بلد نبود یه چند روزی موند تهران پیش مامانش که بچه داری یاد بگیره ولی دید بچه داری کاریه که باید خودش تجربه کنه پس برگشت قزوین تا با بابامهرداد باهم بچه داری یاد بگیرند.اون روزا مثل برق و بادگذشتند تا امروز که آتیلا 2 سال و 2 ماه ۲ روزشه و خودش هرروز تجربه جدیدی از بچه داری رو یادمامانش میده.